تبليغاتX
:: . ::
پنجشنبه هفتم خرداد 1388

             

 ای که وجود ت همه شد بند بند  بهر حیات دگرت رخت بند

بند نخست تو بد ت بند ناف  * وقت بریدن شد و سعی و طواف

بند دگر بند دل و عقل و هوش *  تا که نبری تو چه دانی سروش

بندوجود تو همان هستی است * ذکرونمازش همه سرمستی است

**************************

می لرزیدم ! هنوز به خود نیامده بودم ! در تلاش بودند ! یکی گفت : بند ناف ! بند ناف  را ببر ! تا تلف نشده ! ترسیدم ! بندی که تنها راه ارتباط من برای تغذیه جسم وروح و روانم با دنیای بیگانه آنها بود !  بغض کردم ! ناگاه صدای مهربانی مرا خواند ! با طنین صدایش به یکباره آرام شدم نمی دیدم ! با گوشهایم به جستجویش بودم ! دوباره گفت :نگران مباش !  پرسیدم : چرا بند مرا جدا می کنند ؟ گفت : دیگر نیازی به آن نداری! تو بند محکم تری داری ! بند نافی متصل به مادر هستی  ! از او روزی می گیری و ریتم و ضربان و هرچه که نیاز توست  !  و این اتصالت باعث می شود که بر تو بخواند آموختنی ها را ! فقط بخوان او را و از او کمک بخواه ! تبسمی بر لبانم نشست و آرام  شدم چشمها  بستم و بخواب شیرین کودکی فرو رفتم ! بار دیگر که چشم که گشودم  جوانی ام بود . بر اعضا و جوارح  بیرونی و درونی ام بند های بسیار دیدم . که هر بند مرا به سویی  می کشید ! از وحشت و هراس او را صدا زدم ! به مهربانی حضورش را حس کردم که بندها از وجودم باز می کرد . و آموخت مرا که چگونه دیگر در بند نیافتم ! سالها چشم بستم و به فکر فرو رفتم از این جلال  و عظمت  و دنیایی سوال که در مقابل مادر هستی پدر کیست ؟  آیا برای هستی ما پدری هم وجود دارد ؟ ویا هر کدام از ما مسیح دیگری هستیم ؟ اگر هرکدام از ما مسیح دیگری باشیم . چه کسی اختیار وتوانایی آنرا دارد که شبه ما را مصلوب  کند؟ چون روح الله را نمی توان مصلوب کرد . چشم که باز کردم خود را مصلوب شده دیدم ! و کسی را  که پای صلیبم زانو زده بود و استغفار وتوبه و انابه و پشیمان از مصلوب کردن من ! خوب نگریستم ! عجیب بود ! او خود من بودم ! چگونه ممکن بود؟ هم بر صلیب و هم زانو زده بر پای صلیب خود !  چگونه می توانستم با بندی که خود به دست و پای خود بر صلیب زده بودم  دستگیری از خود نادمم می کردم ؟ خودی که ضجه می زد و التماس می کرد! عاجز بودم تا باز مادر هستی را صدا کردم ! واو با مهربانی  حاضر شد و پرسید : بازهم بندهایت را باز کنم؟ گفتم نه ! نه ! اینبار نه ! از تو آموختم راز بند و بریدن را ! استغفارمصلوب کننده ام را بپذیر ! چشمهای اشکبار خود را بستم ! می لرزیدم وهنوز صدا  می گفت : بند ناف ! بند ناف ! صدای دیگری گفت : فایده ای ندارد ! او مرده !

نجوای مهربانش درگوشم گفت : او به خواست تو آمرزیده شد.

لبخندی از شکر بر لبم نشست  که  بندهای خود مرا گسست و بندی  برایم تا  خود کشید.

جوشقانی

  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 0:11
  • Comments: