در نیمروز پائیزی چشمهایم برگ زردی را که از شاخه جدا شد و آرام به آب جوی روان پای درخت پیوست مشایعت می کرد و این اندیشه مرا با خود می برد که در این جدا شدن از درخت و پیوستن به جوی چه درسی نهفته است ؟ ناگاه درخت پرسید : چه چیز آن برایت مبهم است ؟ با هیجان گفتم همین ! همین که برگ عضوی از تو بود از تو جدا شد و به آب که هیچ اشتراک و مناسبتی با او ندارد پیوست ! درخت گفت : این از عدم آگاهی و درک توست ! والا مسئله به این سادگی را می فهمیدی ! و اشتراک را در می یافتی ! پرسیدم : مسئله ساده ؟ گفت : آری ! برگ در تن من به کمال خود رسید از این تن جدا شد و با تن آب به وحدت تازه ای رسید . رفت تا با وحدتی دیگرمسیر کمال خود را کامل نماید. پرسیدم چگونه ؟ به مانند آنست که دست ها و پاهای من زمانی از من جداشوند و بگویند ما در تن تو به کمال رسیده و می خواهیم به تن دیگر پیوسته و سیر کمال خود را در تن دیگری ادامه دهیم ! بعد شاهد آن خواهیم بود که انسانهایی با صدها دست و پا با هیبتی عجیب و انسانهایی بدون دست و پا یا سر ! با هیبتی عجیب تر! چگونه ممکن است ؟ درخت در سکوتی رمز آلود گفت : اعضای بدن خود را که باید در این دنیا بگذاری و بروی ! سیر تکامل در کمال تو با دیگر موجودات عالم متفاوت است . اما می خواهی دریابی که در زندگی بعدی ات هیبت تو چگونه خواهد بود ؟ با اشتیاق گفتم : البته ! گفت : متصل شو به ذهن بی ذهنی ! پرسیدم : مگر ذهن من چه اشکالی دارد؟ گفت : ذهن تو قالب ساز است برای هر چیز قالبی اختیار می کند ! ذهن تو چهارچوب ساز است برای هرچیز ابعاد و چهارچوب اختیار می کند ! تو با چنین ذهنی قادر نخواهی بود درکی از یک گستردگی عظیم داشته باشی ! برای گستردگی هم حد و مرز می سازی ! ذهن بستر مناسب وبا ثباتی برای ادراک نیست ( وما ادراک ) پس با اتصال در می یابی آنچه را که باید دریافت کنی ! چشمها را بستم ناگاه برای لحظه ای پنج گوی را دیدم که دائما حرکت می کردند از یکدیگر فاصله می گرفتند و گاهی چند تا از آنها بهم نزدیک می شدند . از درخت پرسیدم : این چه بود من دیدم ؟ گفت این شکل بی شکلی و هیبت تو در زندگی بعدی ات بود ! پرسیدم کدام دست و پا و کدام سر بود ؟ گفت : هرکدام از آنها می تواند به مانند سر و دست و پای تو به مانند این دنیا باشد و هیچ یک از اعضا فرقی با دیگری ندارند ! یعنی هر کدام هم دست و پا سرتو می توانند باشند و پا همان کاری را می کند که سر انجام می دهد و سر کار دست را ! گیج شده بودم ! که درخت ادامه داد ! هنوز نفهمیدی که این پنج گوی پنج ذره از بی نهایت ذرات عالم هستی است که توانسته ای تاکنون تو با چهار ذره دیگر به وحدت برسی ؟ گیج تر شدم ! پرسیدم : مگر من در زندگی بعدی تا چند عضو می توانم داشته باشم ؟ درخت گفت : اختیار با توست ! با هرتعداد ذره ای که بتوانی در این مدت عمرت در زمین به وحدت برسی ! اختیار تو محدودیتی ندارد ! فقط این را بدان با هرچه و با هرکه به وحدت برسی مثبت یا منفی آن هیبت و اعضای تو خواهد شد ! تویی که هیچ فرق یا برتری با دیگر اعضا نداری همه اعضا در وحدتند ! دست و سر و پا دیگر معنایی ندارد ! اعضای به وحدت رسیده ای که با اختیار می توانند با تنزل و یا ارتقا کمال از تن وحدتی قبل خود جدا شده و با تن دیگری به وحدت دیگری برسند. به مانند آن برگ که به رود پیوست ! حال متوجه شدی مسئله چقدر ساده بود؟
عاجز از درک عظمت کائنات و عاجز از درس عظیم درخت سر به زیر افکنده و راهی ذهن آشفته ام شدم که سعی کنم بشکنم همه قالبها و قابها را که به گستردگی پا گذارم . که به گران دریافتم بت خود هستم و بت شکن خود و سالهاست تبری بر دوشم سنگینی می کند که آنرا بت شکنی پس از شکستنهای قالبها و قابها بر دوشم گذاشته نه به اتهام بلکه به معرفت و کمال
برای شکستنی دیگر حاضرم برای شکستنم دعا کن
برایت گستردگی بیکران آرزومندم
جوشقانی ![]()
- Author: سعيد جوشقاني
- Category:
- Post time: 21:6
- Comments:

