ای که وجود ت همه شد بند بند * بهر حیات دگرت رخت بند
بند نخست تو بد ت بند ناف * وقت بریدن شد و سعی و طواف
بند دگر بند دل و عقل و هوش * تا که نبری تو چه دانی سروش
بندوجود تو همان هستی است * ذکرونمازش همه سرمستی است
**************************
می لرزیدم ! هنوز به خود نیامده بودم ! در تلاش بودند ! یکی گفت : بند ناف ! بند ناف را ببر ! تا تلف نشده ! ترسیدم ! بندی که تنها راه ارتباط من برای تغذیه جسم وروح و روانم با دنیای بیگانه آنها بود ! بغض کردم ! ناگاه صدای مهربانی مرا خواند ! با طنین صدایش به یکباره آرام شدم نمی دیدم ! با گوشهایم به جستجویش بودم ! دوباره گفت :نگران مباش ! پرسیدم : چرا بند مرا جدا می کنند ؟ گفت : دیگر نیازی به آن نداری! تو بند محکم تری داری ! بند نافی متصل به مادر هستی ! از او روزی می گیری و ریتم و ضربان و هرچه که نیاز توست ! و این اتصالت باعث می شود که بر تو بخواند آموختنی ها را ! فقط بخوان او را و از او کمک بخواه ! تبسمی بر لبانم نشست و آرام شدم چشمها بستم و بخواب شیرین کودکی فرو رفتم ! بار دیگر که چشم که گشودم جوانی ام بود . بر اعضا و جوارح بیرونی و درونی ام بند های بسیار دیدم . که هر بند مرا به سویی می کشید ! از وحشت و هراس او را صدا زدم ! به مهربانی حضورش را حس کردم که بندها از وجودم باز می کرد . و آموخت مرا که چگونه دیگر در بند نیافتم ! سالها چشم بستم و به فکر فرو رفتم از این جلال و عظمت و دنیایی سوال که در مقابل مادر هستی پدر کیست ؟ آیا برای هستی ما پدری هم وجود دارد ؟ ویا هر کدام از ما مسیح دیگری هستیم ؟ اگر هرکدام از ما مسیح دیگری باشیم . چه کسی اختیار وتوانایی آنرا دارد که شبه ما را مصلوب کند؟ چون روح الله را نمی توان مصلوب کرد . چشم که باز کردم خود را مصلوب شده دیدم ! و کسی را که پای صلیبم زانو زده بود و استغفار وتوبه و انابه و پشیمان از مصلوب کردن من ! خوب نگریستم ! عجیب بود ! او خود من بودم ! چگونه ممکن بود؟ هم بر صلیب و هم زانو زده بر پای صلیب خود ! چگونه می توانستم با بندی که خود به دست و پای خود بر صلیب زده بودم دستگیری از خود نادمم می کردم ؟ خودی که ضجه می زد و التماس می کرد! عاجز بودم تا باز مادر هستی را صدا کردم ! واو با مهربانی حاضر شد و پرسید : بازهم بندهایت را باز کنم؟ گفتم نه ! نه ! اینبار نه ! از تو آموختم راز بند و بریدن را ! استغفارمصلوب کننده ام را بپذیر ! چشمهای اشکبار خود را بستم ! می لرزیدم وهنوز صدا می گفت : بند ناف ! بند ناف ! صدای دیگری گفت : فایده ای ندارد ! او مرده !
نجوای مهربانش درگوشم گفت : او به خواست تو آمرزیده شد.
لبخندی از شکر بر لبم نشست که بندهای خود مرا گسست و بندی برایم تا خود کشید.
جوشقانی ![]()
- Author: سعيد جوشقاني
- Category:
- Post time: 0:11
- Comments:

