
سالیان دراز خاک منتظر زایش و باروری دیگری بود . تا بارشی از آسمان رحمتش بر خاک تشنه نشست . آب خاکها شست ودر هم تنید . خروشان و روان ! سیال و جاری شد تا در پستی زمین آرام گرفت . کم کم جوانه ای در دل خاک ریشه زد و سراز آب برآورد و بند بند ودر گذر و بند زمان ساقه بست . او غافل در آئینه آب محو جمال و شکوفایی خود بود . تا شبی همچون خود را در خواب دید که از او پرسید تو که ای ؟ او که تا آن زمان کسی را بجز خود ندیده بود هراسان از خواب پرید ! و خود را در ظلمت تنها یافت ! و تا طلوع و نور خواب به چشمش نیامد ! زبان گشود ه بود و خیره ومغروق به نقش خود در آب دائم زمزمه می کرد ! تو که ای ؟ تو که ای ؟ ناگاه صدایی شنید که به او گفت : من جوهر وجود تو ام ! آب هستم و شاد که تو به سخن آمده ای ! باشعف رو به خورشید کرد و پرسید : تو ! تو که ای ؟ خورشید گفت : من طاهر وجود توام ! آتش هستم و شاد که تو به عقل آمد ه ای ! با شور پرسید : من ؟ من ؟ پس من که ام ؟ آب گفت : تو زاده خاک ! خورشید گفت : تو نی هستی ! پرسید : نی ؟ هستم ؟ هم نی ام و هم هستم ؟ این چه هستی است ؟ که نی ام ! و این چه نی ای است که هستم ؟ خاک و آب و آتش از پاسخ درماندند ! چرا که این سوال از سر عقل نبود ! ناگاه باد وزیدن گرفت تا پاسخ را با عشق به کام وجودش بچشاند او عاشقانه لب به لب نی گذاشت که از هفت بند وجود نی نوای روحبخشی تمام هستی را به رقص دیگری در آورد .
وندایی پاسخ داد : آری تو نی ای تا وقتی دمی بر تو نباشد ! وهستی وقتی که در تو دمیده شود . آگاه باش که برای هستی باید خالی باشی از هر حزن و کینه و شر و که اگر این باشد جای تو در سینه است و محرمی در حرم یار ! و نی ای اگر این عهد بشکنی و محزون شوی از رحمت ! بدان به سوزی افتی که از نفیرت آتشی خیزد که هیچ آب و خاکی تو را خاموش و سرد نسازد و خاکستر شوی و باد تو را به اقصی هستی خواهد برد . تا ابد عقیم و خاسر
آری شاید اینست یکی از راز های خاک و آب و باد و آتش
حال تو اختیار کن عزیز دل بودن یا نبودن
جوشقانی ![]()
- Author: سعيد جوشقاني
- Category:
- Post time: 3:12
- Comments:

