فروردین به پایان خود می رسد ! ماهی که در آن یخهای منجمد با لطافت نوازش بهار قطره قطره شده و روان می شوند این قطرات آب که نشانه آگاهی هستند با هوشمندی اسرار دل کو هها را شسته و با خود به چشمه ها می آورند . در گذری از عمرم حلقه چشمه ای زلال یافتم ! کنارش نشستم ! برای آنکه غبار ظاهر را بزدایم دستها را درچشمه فرو بردم ! حس زیبایی بود ! دستهایم جریانی راحس می کردند و بند بند انگشتانم در آب چشمه به مانند آن بود که کودکی انگشتت را درمشتش می گیرد و با شعف تکان می دهد و با کلام بی کلامی وجد وسرور خود را به آدم منتقل می کند . بی اختیار تبسمی کردم و گفتم سلام ! در همان حال جواب شنیدم ! پرسیدم از کجا می آیی ؟ گفت از دل دماوند ! پرسیدم خوب از دلش چه خبر ؟ گفت بسیار ! گفتم آگاهم کن ! پرسید از چه ؟ گفتم از خود ! گفت خود که آگاهی ! پرسیدم چگونه ؟ گفت : ساده است چشمها یت را ببند ! و متصل شو ! پرسیدم متصل ؟ متصل به چه ؟ گفت به او ! مشتی آب به صورت زده و چشم ها رابستم ! حال عجیبی بود ! لحظاتی بعد چشم گشودم ! گفت حالا بنگر در مقام شاهد ! عجیب بود چشمه به مانند آئینه شده بود و مار دوشی را در آن دیدم ! فریاد کشیدم ! اورا می شناسم ! او ضحاک است ! گفت آری ! این یکی از اسرار دل دماوند است ! او اسیر است و به بند کشیده شده ! گفتم : اما دائما چهره آن عوض می شود ! مگر ضحاک های دیگری هم وجود داشته اند ؟ هنوز جوابی نشنیده به ناگاه چهره خود را دیدم که دو مار بر دوش دارم ! با وحشت پرسیدم : اینها چیست ؟ گفت : آرام باش نترس ! اینها موجودات ضد کمال و آگاهی تو هستند و دائما در گوش تو یا تهدید و یا نجوا و دعوت به وسوسه ها و خناس ها می کنند و ذهن تو انباری شده از زخمهای و دملهای چرکین که باعث بیماری ات می شوند . پرسیدم : اینها چگونه زنده اند و چگونه می شود از شر آنها خلاص شد ؟ گفت : به مانند مارهای دوش ضحاک خوراک آنها از جنس مغز یعنی همان آگاهی های توست ! و با اتصالی دیگر در سکوت ذهن می توانی از شر آنها خلاصی یابی ! چشمها را دوباره بستم و دست درحلقه چشمه بردم ! چشم که باز کردم هنوز چشمه می جوشید . از بند بند انگشتانم نوازشگر و جاری و ساری بود . و خورشید در آن می درخشید .
این پست تقدیم می شود به فروردینی که با لطافت و گرمای وجودش یخهای انباشته شده از جهالت در سیاهی و ظلمت زمستان وجودم را در پشت کوههای غفلتم قطره قطره به حلقه و چشمه آگاهی رساند و فریدونی که بندها از مار بر دوشی ام باز و از شر موجودات ضد کمالم آگاه کرد .
فریدونی فروردینی : استاد فریدون رزم آور ![]()
چشمه های آگاهی هایت همیشه جوشان باد .
ارادتمند جوشقانی
- Author: سعيد جوشقاني
- Category:
- Post time: 22:25
- Comments:

.