تبليغاتX
:: . ::
شنبه بیست و نهم فروردین 1388

.

فروردین  به پایان خود می رسد ! ماهی  که در آن یخهای منجمد  با لطافت  نوازش بهار قطره قطره شده و روان می شوند این قطرات  آب  که نشانه  آگاهی هستند  با هوشمندی اسرار دل کو هها را شسته  و با خود به چشمه ها می آورند  . در گذری  از عمرم  حلقه چشمه ای  زلال  یافتم  ! کنارش نشستم  !  برای  آنکه غبار ظاهر را بزدایم دستها را درچشمه فرو بردم ! حس زیبایی بود ! دستهایم جریانی راحس می کردند و بند بند انگشتانم  در آب چشمه  به مانند آن بود که کودکی  انگشتت را درمشتش می گیرد و با شعف تکان می دهد و با کلام بی کلامی  وجد وسرور خود را به آدم منتقل می کند . بی اختیار تبسمی کردم و گفتم سلام !  در همان حال    جواب  شنیدم  ! پرسیدم از کجا می آیی ؟ گفت از دل دماوند !  پرسیدم  خوب از دلش چه خبر ؟  گفت بسیار !  گفتم آگاهم کن  ! پرسید از چه ؟  گفتم از خود ! گفت خود که آگاهی ! پرسیدم  چگونه ؟  گفت :  ساده است چشمها یت را ببند  ! و متصل شو ! پرسیدم  متصل ؟ متصل به چه ؟  گفت به او !  مشتی آب به صورت زده و چشم ها رابستم ! حال عجیبی بود ! لحظاتی بعد چشم گشودم ! گفت حالا بنگر در مقام شاهد  !  عجیب بود  چشمه  به مانند آئینه شده بود و مار دوشی را در آن دیدم ! فریاد کشیدم ! اورا می شناسم ! او ضحاک است ! گفت آری ! این یکی از اسرار دل دماوند است ! او اسیر است و به بند کشیده شده ! گفتم : اما دائما  چهره آن عوض می شود ! مگر ضحاک های دیگری هم وجود داشته اند ؟  هنوز جوابی نشنیده به ناگاه  چهره خود را دیدم که دو مار بر دوش دارم ! با وحشت پرسیدم : اینها چیست ؟  گفت :  آرام باش  نترس !  اینها  موجودات ضد کمال و آگاهی تو هستند  و دائما  در گوش تو یا تهدید و یا نجوا و دعوت به  وسوسه  ها و خناس ها  می کنند  و  ذهن تو انباری شده از زخمهای و دملهای چرکین  که باعث بیماری ات می شوند .  پرسیدم : اینها چگونه زنده اند و چگونه می شود از شر آنها خلاص شد ؟ گفت : به مانند مارهای  دوش ضحاک  خوراک آنها از جنس مغز یعنی همان آگاهی های توست !  و با اتصالی دیگر در سکوت ذهن  می توانی از شر آنها خلاصی یابی  ! چشمها را دوباره بستم  و دست درحلقه  چشمه بردم ! چشم که باز کردم  هنوز چشمه می جوشید  . از بند بند انگشتانم  نوازشگر و  جاری و ساری بود . و خورشید در آن می درخشید  .

این پست تقدیم می شود  به  فروردینی  که  با  لطافت و گرمای وجودش  یخهای  انباشته شده  از جهالت  در سیاهی  و ظلمت  زمستان  وجودم را در پشت  کوههای غفلتم  قطره قطره  به  حلقه و چشمه  آگاهی رساند و  فریدونی  که  بندها از مار بر دوشی ام  باز  و از شر موجودات  ضد کمالم آگاه کرد . 

  فریدونی  فروردینی : استاد  فریدون  رزم آور  

چشمه های آگاهی هایت همیشه جوشان باد .

ارادتمند جوشقانی

  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 22:25
  • Comments: