تبليغاتX
:: . ::
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387

سال  نو کوزه نو

به خم درشد از خلق پی کرد گم 
                          نشان جست از آواز این هفت خم

کوزه  بر دوش  ! خم های  شکسته  عمرم را می شماردم  . وبه خمیدگی  قد انسانهایی می نگریستم ! که در این کوره تفتیده  دنیا هر کس کوزه خود را به دوش  و قد و قامت خود می کشد . ودر این فکر که چه کرده ام؟  من خالی از  زلال  سرچشمه  حقیقت !  آیا باز باید آنرا  به بهانه  سال نو از دوش بر زمین بکوبم ؟ اگر قدری منزلت در آن د ا شتم  باز آنرا می شکستم ؟ ناگاه کوزه  چهل و هفتم  در گوشم  لب به سخن گشود  یاد آر روزی که خود از اعلی و علیین  جنت به اسفل السافلین دنیا افتادی ! چه  می شماری ! ای تو یی که عهد شکسته ای ! در اینجا چه می شکنی که در این  اندک ! شمارشکستن  دلها و قلبها و توبه ها ی تو از شمار خارج است ! به خود آمدم ! پرسیدم  من که  می شکنم ! تو هم می شکنی ! چه فرقی با هم داریم ؟ می دانم که هر دو از گلیم ! گفت مرا به  نیاز ! نه به رسم و جهل ساختی ! پس مرا به رسم و جهل  نشکن ! اما رسم هایی که خود ساخته ای و جهل هایی  که  ساختارتو شده  نیاز تو نیستند  بشکن ! گفتم درسی دیگر به من ده ! می دانی که من از اویم ! و شکستن من آسان نباشد. گفت : یادت هست ؟ مرا که درچشمه فرو می بردی به غل غل می افتادم ؟ هوای وجودم باید خالی می شد  تا از چشمه بهره می بردم . خودت را در چشمه حقیقت غرق کن ! و شناور شو سبح لله  که باید اول خالی شوی از هوی  آنگاه به قل قل خواهی افتاد . پرسیدم پس فرق من و تو چیست ؟ گفت همانگونه که  ساختی  مرا  شکل و ظرفیت دادی و ظرف من محدود است . اما خود را می توانی گونه ای بسازی  و شکل دهی که در ظرف تو بحری ازوجود بیکرانش شود. آری بحری در کوزه  و بخوان هر دم او را که اول او تورا خوانده !

پرسیدم : تواز که و چگونه آموختی ؟ گفت :خود گفتی فرقی میان من و تو نیست ! پس بیاد آر ای نسیانکار ! روزی را که گل تو را در کارگاه هستی  در چرخ وجود به رقص و دوران در آمده  در حلقه  ناظران  با آهنگ و نوایی و دمی و نفخ و چنگ حضرت استاد  که با عشق تورا خواند وآنگاه که هست شدی از هستش نه عدم ! وگلوی تنگ شده ات به امرش خواندی اسماء را آنگاه هلهله و شادی و کف زنان عالم که کفها به زمین نهاده  و سرها به سجده ات کعبه عالم شدی و رحم شدی به رحیم  و رمی شد رجیم . حال تو اختیار داری ! بشکن !

از محول الحول والحوال احسن الحال را برایتان آرزومندم.

برای شکستنی دیگر تا ۱۵ فروردین از برکت وجود شما  بی بهره خواهم ماند .

 جوشقانی

 

  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 22:55
  • Comments:
سه شنبه ششم اسفند 1387

 

گاه فرصتی  به دور از هیاهو و نعره های  دهشتناک ذهنی  بوجود آمده از قدرت اختیار انسان  که می بایست  بیافریند  کمال را به مانند  خالق خود تا شاهد شود به جمال او ! اما آفت  زده  !که به مانند همه آفتها  عامل از درون خود اوست   چقدر می تواند  کیمیا باشد . یادم نیست آخرین بار چه وقت به خود اندیشیده ام  ! نمی دانم چرا با زمان به صلح نرسیده ام ! تا کنون  که یاد دارم همیشه با آن در جنگ بوده ام .  شاید نیاز به فهم زبانی از جنس زمان بود .

این فرصت را امتداد  بدرقه  رودی  در جریان  که تنهایی خود را در تنهایی اش دیدم  یافتم ! ساری بود . برای شنیدن نجوای درونی اش به دنبال دهان رود روان شدم  جایی که دهانه رود به مانند لبان  انسان جمع شده و آبشاری  ساخته بود . پائین آبشار رفتم  سرما ی زمستان  لوله ای از یخ  ساخته بود و آب رود درون آن می ریخت  و از  زیر لوله یخی شنیدم  نجوای زیبای رود را که می گفت قل ! قل !  قل ! چقدر این واژه آشنا بود ! یادم آمد ! قل اول ! زمانی بود که خداوند به من دمیده بود . که خواندم : قل هو الله و احد ...  حال تو بخوان ای عزیز قل های دیگر را

به فکر فرو رفتم  ! آه ...  ای زمان  ! چه بر سر تو و  خود آورده ام ؟  لحظه به لحظه  تو را کشته ام ! همیشه گفته ام کی می گذرد ؟...  امروز را ذبح کرده ام در پای به وسوسه  و خناسهای  فردای نیامده ! نگاهم در امتداد جاده به رود بود و کم کم به شهر نزدیک می شدم امید به دریافت درس رهایی  !  تا  درخششی عجیب  از انعکاس خورشید در آب  نظرم را جلب کرد . دوباره به کنار رود  رفتم  چیزی نبود جز یک کوزه شکسته ! که دسته و گردن آن از آب بیرون بود.  یاد غل غل کوزه   در آب  قبل از شکسته شدنش افتادم ! که دیگر از غل غل افتاده بود ! قل قل رود و غل غل کوزه !  حال تو بخوان ای عزیز ! از  غل های دیگر ! 

وبیاموز مرا !  که چه آموختی ؟

 جوشقانی

 

  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 23:39
  • Comments: