بقديم به كسي كه سوختن را به من بياموخت
اين پست لينك دارد روي واژه اينجا كليك كنيد!
در هياهو و آشفتگي هاي ذهنم ! آهي شنيدم ! گوش كردم ! همه جا پراز سروصدا بود! نفهميدم صدا از چه بود! خط كش معيارهاي خود را محكم به ميز قضاوت كوبيدم ! فرياد كردم ! ساكت! يكباره همه جا راسكوت گرفت! نگاه كردم ! سرش را پائين انداخته بود ! بلند شدم ! پرسيدم : كه بود؟ سرش را بعلامت تاسف تكان داد! به او گفتم ؛ پا شو ! بايست ! پيري بود ! با گيسوان سفيد و پريشان چيزي را آرام در سينه اش پنهان كرد! بلند شد چشمانش خيس بود ! پاهايش لرزان ! قوز كرده ! ولي بر سينه هايش مدالهاي آويخته از افتخارات گذشته ! گفتم از توانتظار نداشتم ! آن چه بود پنهان كردي؟ دستان چروكيده اش را روي صورتش گذاشت ! بغضش تركيد! گفت : نپرس! گفتم : نپرسم ؟ كلاس مرا بهم ريختي و مي گويي نپرس ؟ دستم را دراز كردم ! بده به من ! گفت : خواهش مي كنم ! امانت است ! گفتم : بده ! كتابي از سينه اش بيرون آورد! لرزان و نالان به دستم داد! به يكباره سوختم ! فرياد زدم ! دستم را كشيدم ! از در د دستم را به دهانم و بعد به زير بغلم بردم كه آرام شود. كتاب به زمين افتاده بود ! درست ! اينجا ![]()
در اثر تماس دستم با كتاب! به يكباره تمام داستان آن به مغزم منتقل شده بود ! دخترك كبريت فروش! گفتم :خوب اين يك داستان است ! بي تابي ات براي چسيت ؟ هق هق گريه امانش نداد. آرام نشاندمش ! گفت از سينه من خبر نداري ! گفتم : خود بگو ! گفت : تمام دختران كبريت فروش اين داستان را مي دانند! و خوب آگاهند كه اين كتاب شرح حال امروز آنهاست . واما درون من دختران كبريت فروشي هستند. كه براي فروختن يك بسته كبريت بوسه به دست و ماشين هاي پر غرور و دود گرفته مي زنند تا شايدخود و خانواده خود را زنده نگه دارند. به لبهاي پر از زخم و ترك خورده آنها نگاه كن! آنها بوسه بر آتش مي زنند. واي كه اگر اين لبها از شكر باز بماند . و دختركان لب به شكوه باز كنند. آتش به خرمن مي افتد! و تمام خانه هاي كبريني و برجهاي كبريتي خاكستر مي شود. آنها غرور خود ميفروشند ! روشنايي و آتش خانه ها از عشق آنهاست ! بنازم به آن كس كه از بغض يتيمان فراموش شده صورت در تنور گرفت و گريست. او مي داند ! حكمت كبريت و كبريت فروش !
منگ شده بودم ! پرسيدم: اسمت ؟ اسمت چيست ؟ گفت : تهران
- Author: سعيد جوشقاني
- Category:
- Post time: 16:2
- Comments:

