تبليغاتX
:: . ::
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

با تشکر از دوست عزيزو استاد ارجمندم  مسيحا

ادامه مطلب را دنبال بفرمائيد


ادامه مطلب
  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 17:37
  • Comments:
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386

 داستان اطلاعات لطفا درج شده در ويلاگ نرگسي خاطره اي را برايم زنده كرد

در حدود شانزده سال پيش در اداره اي كه بودم شخص تابينايي تصدي تلفنخانه آنجا را به صورت دستي به عهده داشت او بسيار آرام و داراي حواس و هوش بي نظيري بودحتي شماره هاي شخصي همه را هم حفظ يود كافي بود يكبار شماره اي را بگيرد. دوستي عميقي بين ما ايجاد شد. فهميدم كه نوازنده ويلن ماهری است و همسرش كه نيمه بينا يوده پسر كوچكش را با خود برده و او را ترك كرده بود و تنها در يك خانه قديمي كوچك استيجاري مشرف به باغهاي غرب تهران ساكن بود.

زمستان بود تلفن داخلي اتاق زنگ خورد با لحني شادمانه از من دعوت كرد براي نوشيدن چاي به تلفنخانه بروم ! داستان عجيبي كه  روز قبل برايش اتفاق افتاده بود با شعف فراوان برايم تعريف كرد گفت : غروب ديروز دلم گرفته بود ويلن و صندلي برزنتي ام رو برداشتم بيرون از خانه به آنطرف جوي آب كه يخ زده بود و دم درختي كه هميشه به آن تكيه مي دهم رفتم بخاطر پوشش برف همه جا سكوت بود تازه نشسته بودم كه از دور صداي زوزه سگي را شنيدم قطعه اي موزون با ناله سگ در ذهنم شكل گرفت سازم رو كوك كردم قطعه اي نواختم شنيدم كه سگ انگار حواب مي دهد چند بار اين ارتباط بين من و سگ برقرار شد هر چه سوزناكتر ميزدم او هم سوزناكتر جواب مي داد تا حس كردم صدا هر بار نزديكتر مي شود ترس و دلهره به جانم افتاد سگ تقريبا به من نزديك شده بود و زوزه مي كشيد من جرات فرار نداشتم در دل فقط خدا را صدا مي زدم ايستادم حس كردم سگ كفشهاي مرا مي ليسد جرات پيدا كردم نشستم دوباره نواختم شروع به همراهي كرد آنقدر اين همنوازي  برايم زيبا بود نفهمديم چقدر زمان گذشت به او گفتم حيوان دل مرا شاد كردي خدا شادت كندو غم نبيني! آن روز تا آخر وقت اداري برعكس روزهاي قبل پر از شوق بود چندين بار به اتاق ما زنگ زد صدايش مانند چيزي مثل عطر خوشايند بود و منتظر مثل كسي كه به ديدار عزيزي مي خواهد برود مي گفت مي خواهم غروب دوباره بروم آنجا خدا كند بيايد.خيلي دلم مي خواست با او همراه شوم و اين كنسرت عظيم الهي را شاهد باشم چند بار خواستم ازش تقاضا كنم كه امروز ! خرفم را مي خوردم ! چون اخلاق خاص و حساس او را مي دانستم و نخواستم حضورم اين ضيافت را بهم بزند به خودم قول بعدا مي دادم . چند روزي به اين منوال مي گذشت هر روز كه به اداره مي آمدم اول سراغش مي رفتم خيلي زيبا برايم تعريف مي كرد حتي حالت گرفتن ويلن در دستش و كشيدن آرشه و حركت سر و گردن و انگشتهايش همه حس خود و آن حيوان را به من منتقل مي كرد انگار برايم مي نواخت طوري كه ديگر صداي او را نمي شنيدم انگار آن موسيقي برايم زنده اجرا مي شد ! وقتي كه حرفش تمام مي شد برايش بي اختبار كف مي زدم او هم تمام قد بلند مي شد و تعظيم مي كرد و تشكر مي كرد.شبها مرا در خلوت خودم به فكر فرو مي برد. كه خدايا اين  چه  حكمتي است؟ فرداي آن روز جمعه بود و تمام آن روز در خيال او و سگش! شنبه بي تاب به اداره آمدم او نبود! گاهي دير مي آمد.در دل نگران بودم به گوشي تلفن چسيده بودم! زنگ نمي خورد به تلفنخانه رفتم يكي از كاركنان خدمات كه گاهي در غياب و يا در مرخصي او كمك مي كرد آنجا بود و خبري ازش نداشت! حدود ظهر بود تلفن زنگ خورد خودش بود گفت مي آيي اينجا ؟ سريع به تلفنخانه رفتم ! سخت گريه مي كرد حالش را جويا شدم جواب نداد پرسيدم چي شده ؟ گفت پنجشنيه كه رفتم هر چي صداش كردم نيود هر چي نواختم نيامد شب كه مي خواستم برگردم پا هام به چيزي خورد شبيه به بالش ! شك كردم و نشستم با دستهام لمس كردم او مرده يود! تمام بدنش را لمس كردم دو تا پاش شكسته يود و زخمهاي عميقي داشت او طي آن چند روز داشته جان مي داده او حتي آخرين غذايي كه براش برده بودم نخورده بود .

عزيزان گرامي : در همين جا اگر اجازه بدهيد تمامش كنم  

 

  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 22:11
  • Comments:
شنبه نوزدهم آبان 1386

اين خاطره را مدتي پيش در طي  سفر يك همسفر از زندگي خود

برايم نقل كرده بود آنرا در كامنتهاي ويلاگ نرگسي درج كرده يودم بنا به

تقاضاي عزيزي آنرا بصورت اين پست مي نويسم

 پنج ساله بودم پسر همسايه مون صمد يک سال بزرگتر از من بود توی بازی دعوامون شد يه چک بهم زد با گريه بهش گفتم اگر بابام بياد می کشتت بابام خيلی پهلونه خبلی زورداره اون روز گذشت و هر روز که می گذشت منو كه می ديد می گفت ترسو کو بابات؟ من هم چشم انتظار هر روز به بهونه اي سراغشو از مامانم می گرفتم تو تنهايی هام تو خيالم شکايت صمد رو  پيش بابام ميکردم يك دنيا براش حرف داشتم يه هفته ای گذشت . اون صيح  صبح  عجيبی بود از خواب که بيدار شدم خاله ام به خونه ما اومده بود ولي از مامان خبری نبود منو حاضر کرد پلوز مشکی که بابام برام خريده بود می پوشيدم و مسجد می رفتيم تنم کرد ! هی سوال می کردم خاله می گفت صبر کن ! راه افتاديم  کم کم ديدم نزديک خونه مامان بزرگ می شديم كه دوتا خيابون اون طرف تر بود همه جا بوی دود اسفند و گلاب بود دم خونه شون شلوغ بود از وسط جمعيت وارد حياط شديم يکی می خوند يک عده دور می چرخيدن و سينه می زدند آشنا نبودند نگاهم به جعبه وسط حياط افتاد که مامان و مامان بزرگ وخانومهای ديگه دور نشسته بودن و شيون می کردند ترسيده بودم گريه ام گرفت به طرف مامان دويدم مرا بغل کرد و گفت اينم بابات ! اينم بابات ! هاج و واج مونده بودم کو ؟ با نگاه مامان داخل جعبه رونگاه کردم صورت بابا بود ريشهاش به صورتش چسبيده بود نفهميدم چقدر گذشت ديدم رويش را کشيدند و روی دوش بردند.

 سوم بابا بود نمی دونم چی گذشت منگ بودم هرکي می رسيد منو بغل می کرد گريه می کردسر مزار يهو  صمد و مامانش رو ديدم كه پيش مامانم هستند دلم ريخت تازه گريه ام گرفت فهميدم بابا ديگه نمی آد من بودم با يه دنيا حرف خودمو روی خاک بابا انداختم زمين رو بغل کرده بودم و جبغ می زدم زبانم بند اومده بود.... حالم که جا اومد ديدم صمد کنارم ايستاده بغلم کرد گفت تو راست می گفتی همه ميگن بابات خبلی قهرمانه اون شهيد شده کلمه ای که تو اين چند روز خيلی شنيده بودم نمی فهميدم يعنی چی شهيد رو فقط امام حسين می دونستم .

عاشورا رو خيلی دوست دارم ولی طاقت شنيدن سيلی خوردن رو ندارم 25 سال از اون موقع می گذره الان صمد برادر همسرمه مثل برادر می مونيم خاطره کودکيم  اصلا مهم نيست ولی هنوز از اون زمان  خيلی حرفها با بابام دارم سر مزارش و چندين بار  كه به خوابم اومده هنوز حتي تو خواب هم زبونم بند می آد . اون حرفها هيچ  بادم نمي آد نمی دونم چی بودن مثل اينکه خدا می دونه بابا طاقت اون حرفها رو نداره عجب خدا ئيه دل شهيدشم رو نمی گذاره تنگ کنيم پس حتما بچه های شهدای کربلا هم پيش بابا هاشون خيلي حرفا دارن و حتما زبو نشون  بند مي آ د عجب خدا ئيه!

 عجب خدا ئيه!

  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 19:2
  • Comments:
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
سه شنبه ای با حال و هوای جمعه

صبح شتابان
مگر می شود صاحب مجلس امروز حضور نداشته باشند ؟
چهره ها نور بود و نور عشق بود و عشق سينه ها امروز امضا شده بودند
 چشمها را بستم با سعی دل ببينم دلم خنديد گفت كار من نيست پاي هفت بار رفتن مي خواهد بايد تشنه ياشي بايد بند به دنيا نباشي بايد اسماعبلي داشته باشي فقط اميدت او باشدنه آب ؛ چشمت گريان دلت خون گرماي تفديده به عشق عشق آنگاه مي تواني اسماعيلت راسيراب ببيني براي ذبح با تيغ ببري هر چه را كه اميد بسته اي وقتي نامش را خواندي آن تيغ مي برد آنچه بايد ببرد نه گلوي مسلخيان چه زيباست پس از آن سجده . بعد يناي كعبه اي به دل گذاري طواف دراين عبادت تكليف و ترتيب ندارد و هر كس متفاوت احرام و رمي ...  و عجيب تر احرام خون ! چيزي كه مبطل است پيش درگاهش پاك و قطره اي از آن روي زمين نخواهد ماند! دلم پرسيد با اين وصف چه بخواهم ؟ آه كشيدم دريغا  پس بخواه  اي حجت خدا سينه مهر شده ام را نگاه تو مي گشايد . فقط يك نگاه اينقدر بي قابلم ؟ بی قابل.
بی قا...

  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 20:32
  • Comments:
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 1:45
  • Comments:
چهارشنبه نهم آبان 1386
 

اين هم بهانه اي دگر براي دل بهانه جو

الرحمن علم القرآن خلق الانسان

شعري براي جنگ بگويم

ديدم نمي‌شود

ديگر قلم زبان دلم نيست

گفتم:

بايد زمين گذاشت قلم‌ها را

ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست

بايد سلاح تيزتري برداشت

بايد براي جنگ

از لوله‌ي تفنگ بخوانم

 با واژه فشنگ

  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 22:40
  • Comments:
دوشنبه هفتم آبان 1386
                  


تولد يك بهانه يا بهانه اي براي يك تولد

يك واژه و هزاران معنا ! در ابتداي عمر اين طفل بلاگ مي خواهم همانگونه كه مرسوم است پس از بدنيا آمدن هر نوزاد مراسم اسم گذاري شروع مي شود هركسي چيزي مي گويد توصيفي از او مي كند خاطره اي نقل مي كند... و آخرين نفر اين والدين او هستند كه معمولا كه نظرشان را بيان مي كنند فقط اين را بگويم كه اين مراسم اسم گذاري متفاوت است شما بايد روي واژه بهانه اسم گذاري يا بهتر بگويم واژه بهانه را تعريف كنيد اين واژه در نظر شما به چه معنا و مفهومي است ( روي بچه اسم نذاري!)

 

  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 23:37
  • Comments: