- Author: سعيد جوشقاني
- Category:
- Post time: 17:37
- Comments:
داستان اطلاعات لطفا درج شده در ويلاگ نرگسي خاطره اي را برايم زنده كرد
در حدود شانزده سال پيش در اداره اي كه بودم شخص تابينايي تصدي تلفنخانه آنجا را به صورت دستي به عهده داشت او بسيار آرام و داراي حواس و هوش بي نظيري بودحتي شماره هاي شخصي همه را هم حفظ يود كافي بود يكبار شماره اي را بگيرد. دوستي عميقي بين ما ايجاد شد. فهميدم كه نوازنده ويلن ماهری است و همسرش كه نيمه بينا يوده پسر كوچكش را با خود برده و او را ترك كرده بود و تنها در يك خانه قديمي كوچك استيجاري مشرف به باغهاي غرب تهران ساكن بود.
زمستان بود تلفن داخلي اتاق زنگ خورد با لحني شادمانه از من دعوت كرد براي نوشيدن چاي به تلفنخانه بروم ! داستان عجيبي كه روز قبل برايش اتفاق افتاده بود با شعف فراوان برايم تعريف كرد گفت : غروب ديروز دلم گرفته بود ويلن و صندلي برزنتي ام رو برداشتم بيرون از خانه به آنطرف جوي آب كه يخ زده بود و دم درختي كه هميشه به آن تكيه مي دهم رفتم بخاطر پوشش برف همه جا سكوت بود تازه نشسته بودم كه از دور صداي زوزه سگي را شنيدم قطعه اي موزون با ناله سگ در ذهنم شكل گرفت سازم رو كوك كردم قطعه اي نواختم شنيدم كه سگ انگار حواب مي دهد چند بار اين ارتباط بين من و سگ برقرار شد هر چه سوزناكتر ميزدم او هم سوزناكتر جواب مي داد تا حس كردم صدا هر بار نزديكتر مي شود ترس و دلهره به جانم افتاد سگ تقريبا به من نزديك شده بود و زوزه مي كشيد من جرات فرار نداشتم در دل فقط خدا را صدا مي زدم ايستادم حس كردم سگ كفشهاي مرا مي ليسد جرات پيدا كردم نشستم دوباره نواختم شروع به همراهي كرد آنقدر اين همنوازي برايم زيبا بود نفهمديم چقدر زمان گذشت به او گفتم حيوان دل مرا شاد كردي خدا شادت كندو غم نبيني! آن روز تا آخر وقت اداري برعكس روزهاي قبل پر از شوق بود چندين بار به اتاق ما زنگ زد صدايش مانند چيزي مثل عطر خوشايند بود و منتظر مثل كسي كه به ديدار عزيزي مي خواهد برود مي گفت مي خواهم غروب دوباره بروم آنجا خدا كند بيايد.خيلي دلم مي خواست با او همراه شوم و اين كنسرت عظيم الهي را شاهد باشم چند بار خواستم ازش تقاضا كنم كه امروز ! خرفم را مي خوردم ! چون اخلاق خاص و حساس او را مي دانستم و نخواستم حضورم اين ضيافت را بهم بزند به خودم قول بعدا مي دادم . چند روزي به اين منوال مي گذشت هر روز كه به اداره مي آمدم اول سراغش مي رفتم خيلي زيبا برايم تعريف مي كرد حتي حالت گرفتن ويلن در دستش و كشيدن آرشه و حركت سر و گردن و انگشتهايش همه حس خود و آن حيوان را به من منتقل مي كرد انگار برايم مي نواخت طوري كه ديگر صداي او را نمي شنيدم انگار آن موسيقي برايم زنده اجرا مي شد ! وقتي كه حرفش تمام مي شد برايش بي اختبار كف مي زدم او هم تمام قد بلند مي شد و تعظيم مي كرد و تشكر مي كرد.شبها مرا در خلوت خودم به فكر فرو مي برد. كه خدايا اين چه حكمتي است؟ فرداي آن روز جمعه بود و تمام آن روز در خيال او و سگش! شنبه بي تاب به اداره آمدم او نبود! گاهي دير مي آمد.در دل نگران بودم به گوشي تلفن چسيده بودم! زنگ نمي خورد به تلفنخانه رفتم يكي از كاركنان خدمات كه گاهي در غياب و يا در مرخصي او كمك مي كرد آنجا بود و خبري ازش نداشت! حدود ظهر بود تلفن زنگ خورد خودش بود گفت مي آيي اينجا ؟ سريع به تلفنخانه رفتم ! سخت گريه مي كرد حالش را جويا شدم جواب نداد پرسيدم چي شده ؟ گفت پنجشنيه كه رفتم هر چي صداش كردم نيود هر چي نواختم نيامد شب كه مي خواستم برگردم پا هام به چيزي خورد شبيه به بالش ! شك كردم و نشستم با دستهام لمس كردم او مرده يود! تمام بدنش را لمس كردم دو تا پاش شكسته يود و زخمهاي عميقي داشت او طي آن چند روز داشته جان مي داده او حتي آخرين غذايي كه براش برده بودم نخورده بود .
عزيزان گرامي : در همين جا اگر اجازه بدهيد تمامش كنم


