امروزكه برخاستم در آئينه تصويري از من نبود ! لمس كردم ! آئينه بود !
صورتم را لمس كردم ! شگفتا ! صورتم بود ! ولي تصويري از من نبود!
بيرون آمدم ! برادر مومنم را ديدم ! به صورتش نگريستم ! تصويري از من
نبود ! سر به آسمان بردم ! به كائنات خيره شدم ! خير ! گويي از بدو تولد
تصويري از من دراين دنيا نبوده ! به فكر فرو رفتم ! اگر تصويري از من
نباشد ؟ پس از اين زندگي چه از من بجا خواهد ماند؟ تصويري از وجود يا
تصوري از وجود ؟ چه كنم ؟ براي تصوير داشتن اول بايد خود را پيدا كنم !
تصويري كه بعد داشته باشد به تمام ابعاد هستي ! بايد سريع تصميم بگيرم !
پس از غروب اين ماه شايد توفيق روئيت طلوعي ديگر را نيابم! مي روم تا
از غروب عمرهای تلف شده ام در پشت کوههای غفلت عبرت بگيرم و اين
بارمي خواهم با قلبم طلوع كنم. باشد كه بتوانم تصوير پيدا كنم نه تصور!
تا يكشنبه اي ديگر از كليه دوستان خداحافظي مي كنم و از پاسخگويي به
كامنتهايتای راهگشايتان محرومم قدر خود را بدانيد.حتما براي هم دعا كنيم .
جوشقاني
- Author: سعيد جوشقاني
- Category:
- Post time: 20:36
- Comments:

