
چقدر آشنايي غريبه !
صبركن ! قدري تامل كن ! بذار خوب ببينمت ! آره . انگار مي شناسمت ! گفتم يه جايي ديدمت! منو نگاه كن! منو يادت مي آد ؟ بايد يادت بياد ! منم ! آره ! من ! ميدونستم يادت مي آد ! آه چقدر زود گذشت! انگار همين ديروز بود ! توي يه مدرسه توی يك كلاس ! چقدر تو بي قرار بودي ! مي گفتي : جنگه ! خوب درست مي گفتي ولي بهت گفته بودم : ربطي به ما نداشت ! جنگ مال سربازهاست ! ما كه محصل بوديم !اما تو گوشت بدهکار نبود! رفتی و خبری ازت نشد!
ولي اون روز واقعا ازت نا اميد شدم! اون روز رو كه يادت مي آد؟ با هم سوار اسب بوديم و هم حرف مي زديم ! در برابر اون همه استدلال و منطقي كه برات آوردم گفتي : مگر صداي هل من ناصر .. ..رو نمي شنوي ؟ ! قبول كن مگر مي شد اونهمه لشگر رو شكست داد؟ باور كن برات نگران بودم ! وقتي با اسبت بتاخت طرف خيمه ها رفتي ! همه لشگر هلهله كردند! فكر كردند مي خواهي يه خيمه ها حمله كني ! وقتي فهميدند اشتباه كردند و تو به او ملحق شدي ! در يك لحظه آن همه شعف تبديل به یاس شد! اگر تو رو ترك كردم و به اونها پیوستم مي دونستم هيچ شانسي براي پيروزي نداري ! و نمي خواستم شاهد سر بريدنت باشم !
باور كن ! مي دانم از من از صبح نوزدهم دلگيري ! خوب تشخیصم درست بود ! او باعث اختلاف بین مسلمین شده بود ! موقعي كه با فرق شكافته از مسجد خارج مي شد! از سجده شکرمن ناراحت شدی!
ببين آن موقع هم می دانستم كه مخفيانه دورش جمع مي شديد و آياتي كه از غار آورده بود بر شما مي خواند! تو چگونه انتظار داشتي باور كنم ؟ كسي كه خواندن نمي داند از كمال بگويد؟ خوب اگر هم پس از فتح مسلمان شدم ! براي اين بود كه ديگر كسي به من اعتماد نمي كرد! از داد و ستد و تجارت عقب مي افتادم !
در آن شام آخر هم خودت شاهد بودي چه مي توانستم بكنم ؟ تو انتظار داشتي مخالفت مي كردم تا فردایش مرا چون تو به صليب بكشند؟ ! ولي بايد يادت باشد چقدر برایت طلب آمرزش کردم!
در آن روز هم كه باهم از نيل شكافته شده مي گذشتيم ! خوب می دانی اگر همراه نمي شدم بردگي ام ادامه داشت ! اگر هم در غيابش گوساله سامري را پرستيدم ! چه بايد مي كردم؟ از پرستیدن فرعون و خدایانی که دیده نمی شوند خسته شده بودم !
آن روز هم كه به شهر برگشتم ! به من حق بده ! تمام ساخته هاي مرا شكسته بودی ! تمام اعتقادات مرا ! تمام سرمايه مرا ! تمام ايمانم را ! اگر تو را در آتش نمي افكندند و اگر هيزم هديه نمي كردم جاي من هم در آتش بود!
واما آن طوفان كه يادت هست ! درست است كه در ساختن كشتي نقشي نداشتم ! ولي اگر در آخرين دقايق سوار نمي شدم غرق مي شدم ! مي فهمي ؟ چه بايد مي كردم ؟ چرا سكوت كرده اي؟ حتما تو دلت به من مي خندي ؟ با تو ام !
اصلا از ابتدا من و تو عقايد يكساني نداشتيم ! هميشه در طول تاريخ از تو به نيكي ياد مي كنند و از من به بدي ! اگر واقعيت را بخواهي از همان اول من با تو مشكل داشتم !
اگر تو را نمي كشتم ! آره ! اگر تو را نمي كشتم ! تو چه مي كردي ؟ آيا ممكن نبود تو زود تر به اين فكر بيفتي و مرا بكشي ؟ چرا باید این فرصت را به تو می دادم ؟ در آخرین دقایق عمرت گفتی تو را بخشیدم ! و جان دادی ! و فرصتی نماند ! می خواستم به تو بگویم نیازی به بخشش تو ندارم ! اما حالا می بینم به بخششی به طول تاریخ نیازمندم ! چرا چيزي نمي گويي ؟ چرا سكوت کرده ای ؟ جای من بودی چه می کردی ؟ كجا مي روي ؟ با تو هستم ! با تو هستم !
هابيل ! هابيل !
گاهي با خود فكر مي كنم چقدر آشنايي هامون تكراريه و رفتارهامون نسبت به هم غريبانه !
جوشقاني ![]()
- Author: سعيد جوشقاني
- Category:
- Post time: 17:53
- Comments:

