تبليغاتX
:: . ::
دوشنبه هشتم تیر 1388

 

چقدر آشنايي غريبه !

صبركن ! قدري تامل كن ! بذار خوب ببينمت ! آره . انگار مي شناسمت ! گفتم يه جايي ديدمت! منو نگاه كن! منو يادت مي آد ؟ بايد يادت بياد ! منم ! آره ! من ! ميدونستم يادت مي آد ! آه چقدر زود گذشت! انگار همين ديروز بود ! توي يه مدرسه توی يك كلاس ! چقدر تو بي قرار بودي ! مي گفتي : جنگه ! خوب درست مي گفتي ولي بهت گفته بودم : ربطي به ما نداشت ! جنگ مال سربازهاست ! ما كه محصل بوديم !اما تو گوشت بدهکار نبود! رفتی و خبری ازت نشد!

ولي اون روز واقعا ازت نا اميد شدم! اون روز رو كه يادت مي آد؟ با هم سوار اسب بوديم  و هم حرف مي زديم ! در برابر اون همه استدلال و منطقي كه برات آوردم گفتي : مگر صداي هل من ناصر .. ..رو نمي شنوي ؟ ! قبول كن مگر مي شد اونهمه لشگر رو شكست داد؟ باور كن برات نگران بودم ! وقتي با اسبت بتاخت طرف خيمه ها رفتي ! همه لشگر هلهله كردند! فكر كردند مي خواهي يه خيمه ها حمله كني ! وقتي فهميدند اشتباه كردند و تو به او ملحق شدي ! در يك لحظه آن همه شعف تبديل به یاس شد! اگر تو  رو ترك كردم و به اونها پیوستم مي دونستم هيچ شانسي براي پيروزي نداري ! و نمي خواستم شاهد سر بريدنت باشم !

باور كن !  مي دانم از من از صبح نوزدهم دلگيري ! خوب تشخیصم درست بود ! او باعث اختلاف بین مسلمین شده بود ! موقعي كه با فرق شكافته از مسجد خارج مي شد! از سجده شکرمن ناراحت شدی!

ببين  آن موقع هم می دانستم كه مخفيانه دورش جمع مي شديد و آياتي كه از غار آورده بود بر شما مي خواند! تو چگونه انتظار داشتي باور كنم ؟ كسي كه خواندن نمي داند از كمال بگويد؟ خوب اگر هم پس از فتح مسلمان شدم ! براي اين بود كه ديگر كسي به من اعتماد نمي كرد! از داد و ستد و تجارت عقب مي افتادم !

در آن شام آخر هم  خودت شاهد بودي چه مي توانستم بكنم ؟ تو انتظار داشتي مخالفت مي كردم تا فردایش مرا چون تو به صليب بكشند؟ ! ولي بايد يادت باشد  چقدر برایت طلب آمرزش کردم!

در آن روز هم كه باهم از نيل شكافته شده مي گذشتيم ! خوب  می دانی اگر همراه نمي شدم بردگي ام ادامه داشت ! اگر هم در غيابش گوساله  سامري را پرستيدم ! چه بايد مي كردم؟  از پرستیدن  فرعون  و خدایانی که دیده نمی شوند  خسته شده بودم ! 

آن روز هم كه به شهر برگشتم ! به من حق بده ! تمام ساخته هاي مرا شكسته بودی !  تمام اعتقادات مرا ! تمام سرمايه مرا ! تمام ايمانم را ! اگر تو را در آتش نمي افكندند و اگر هيزم هديه نمي كردم جاي من هم در آتش بود!

واما آن طوفان كه يادت هست ! درست است كه در ساختن كشتي نقشي نداشتم ! ولي اگر در آخرين دقايق سوار نمي شدم غرق مي شدم ! مي فهمي ؟ چه بايد مي كردم ؟ چرا سكوت كرده اي؟ حتما تو دلت به من مي خندي ؟ با تو ام !

اصلا از ابتدا من و تو عقايد يكساني نداشتيم ! هميشه در طول تاريخ از تو به نيكي ياد مي كنند و از من به بدي ! اگر واقعيت را بخواهي از همان اول من با تو مشكل داشتم !

اگر تو را نمي كشتم ! آره ! اگر تو را نمي كشتم ! تو چه مي كردي ؟ آيا ممكن نبود تو زود تر به اين فكر بيفتي و مرا بكشي ؟ چرا باید این فرصت را به تو می دادم ؟ در آخرین دقایق عمرت گفتی تو را بخشیدم ! و جان دادی ! و فرصتی نماند ! می خواستم  به تو بگویم  نیازی به بخشش تو ندارم ! اما حالا می بینم  به بخششی به طول تاریخ  نیازمندم ! چرا چيزي نمي گويي ؟ چرا سكوت کرده ای ؟ جای من بودی چه می کردی ؟ كجا مي روي ؟ با تو هستم ! با تو هستم !

هابيل ! هابيل !

گاهي با خود فكر مي كنم چقدر آشنايي هامون تكراريه و رفتارهامون نسبت به هم غريبانه !

جوشقاني  

  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 17:53
  • Comments:
پنجشنبه هفتم خرداد 1388

             

 ای که وجود ت همه شد بند بند  بهر حیات دگرت رخت بند

بند نخست تو بد ت بند ناف  * وقت بریدن شد و سعی و طواف

بند دگر بند دل و عقل و هوش *  تا که نبری تو چه دانی سروش

بندوجود تو همان هستی است * ذکرونمازش همه سرمستی است

**************************

می لرزیدم ! هنوز به خود نیامده بودم ! در تلاش بودند ! یکی گفت : بند ناف ! بند ناف  را ببر ! تا تلف نشده ! ترسیدم ! بندی که تنها راه ارتباط من برای تغذیه جسم وروح و روانم با دنیای بیگانه آنها بود !  بغض کردم ! ناگاه صدای مهربانی مرا خواند ! با طنین صدایش به یکباره آرام شدم نمی دیدم ! با گوشهایم به جستجویش بودم ! دوباره گفت :نگران مباش !  پرسیدم : چرا بند مرا جدا می کنند ؟ گفت : دیگر نیازی به آن نداری! تو بند محکم تری داری ! بند نافی متصل به مادر هستی  ! از او روزی می گیری و ریتم و ضربان و هرچه که نیاز توست  !  و این اتصالت باعث می شود که بر تو بخواند آموختنی ها را ! فقط بخوان او را و از او کمک بخواه ! تبسمی بر لبانم نشست و آرام  شدم چشمها  بستم و بخواب شیرین کودکی فرو رفتم ! بار دیگر که چشم که گشودم  جوانی ام بود . بر اعضا و جوارح  بیرونی و درونی ام بند های بسیار دیدم . که هر بند مرا به سویی  می کشید ! از وحشت و هراس او را صدا زدم ! به مهربانی حضورش را حس کردم که بندها از وجودم باز می کرد . و آموخت مرا که چگونه دیگر در بند نیافتم ! سالها چشم بستم و به فکر فرو رفتم از این جلال  و عظمت  و دنیایی سوال که در مقابل مادر هستی پدر کیست ؟  آیا برای هستی ما پدری هم وجود دارد ؟ ویا هر کدام از ما مسیح دیگری هستیم ؟ اگر هرکدام از ما مسیح دیگری باشیم . چه کسی اختیار وتوانایی آنرا دارد که شبه ما را مصلوب  کند؟ چون روح الله را نمی توان مصلوب کرد . چشم که باز کردم خود را مصلوب شده دیدم ! و کسی را  که پای صلیبم زانو زده بود و استغفار وتوبه و انابه و پشیمان از مصلوب کردن من ! خوب نگریستم ! عجیب بود ! او خود من بودم ! چگونه ممکن بود؟ هم بر صلیب و هم زانو زده بر پای صلیب خود !  چگونه می توانستم با بندی که خود به دست و پای خود بر صلیب زده بودم  دستگیری از خود نادمم می کردم ؟ خودی که ضجه می زد و التماس می کرد! عاجز بودم تا باز مادر هستی را صدا کردم ! واو با مهربانی  حاضر شد و پرسید : بازهم بندهایت را باز کنم؟ گفتم نه ! نه ! اینبار نه ! از تو آموختم راز بند و بریدن را ! استغفارمصلوب کننده ام را بپذیر ! چشمهای اشکبار خود را بستم ! می لرزیدم وهنوز صدا  می گفت : بند ناف ! بند ناف ! صدای دیگری گفت : فایده ای ندارد ! او مرده !

نجوای مهربانش درگوشم گفت : او به خواست تو آمرزیده شد.

لبخندی از شکر بر لبم نشست  که  بندهای خود مرا گسست و بندی  برایم تا  خود کشید.

جوشقانی

  • Author: سعيد جوشقاني
  • Category:
  • Post time: 0:11
  • Comments: